تبلیغات
امام محمد باقر علیه السلام - چند حکایت از سبک زندگی امام باقر علیه السلام
 
امام محمد باقر علیه السلام
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : رحمان نجفی
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
بیشترین علاقمندی شما در این وبسایت؟







 

به مناسبت سالروز شهادت امام باقر علیه السلام چند روایت را که حاکی از گوشه هایی از شیوه و سبک زندگی و حیات طیبه آن امام همام است، از کتاب شریف بحارالانوار جلد 46 با ذکر منبع اصلی آن برای شیفتگان آن حضرت نقل می کنیم:
دوستى خود را در قلب برادرت به آن اندازه‏ بدان كه تو او را دوست می دارى
سلمى كنیز حضرت باقر علیه السلام می گوید: هر یك از برادرانش كه به خانه آن جناب مى ‏آمدند، آنها را با غذاى خوب پذیرایى می کرد و لباسهاى عالى به ایشان می داد و پول نیز می بخشید. من عرض می كردم، خوب است كمتر مصرف كنید! می فرمود: سلمى، نیكى و ارزش دنیا، كمك به برادران و دوستان است. سلمی می افزاید: جایزه‏هایى كه امام می داد از پانصد درهم تا ششصد درهم و هزار درهم بود. از نشستن با برادران دلتنگ نمی شد. می فرمود: دوستى خود را در قلب برادرت به آن اندازه‏ بدان كه تو او را دوست می دارى. هیچ وقت از خانه‏اش شنیده نمی شد كه به گدا بگویند: خیر باد تو را. یا بگویند، گدا این را بگیر. می فرمود آنها را با بهترین اسمهایشان بخوانید. (کشف الغمه 2 : 320)

گریه با صدای بلند در مسجد الحرام

افلح غلام حضرت باقر علیه السلام می گوید: در خدمت آن جناب به مكه رفتم. همین كه وارد مسجد الحرام شد نگاهى به خانه خدا كرده، با صداى بلند شروع به گریه كرد. عرض كردم: پدر و مادرم فدایت، مردم متوجه شمایند آرام‏تر گریه كنید. فرمود: وای بر تو ای افلح! چرا گریه نكنم؟ شاید خداوند تعالی با لطف و مرحمت به من نگاه كند و این توجه او سبب رستگارى فردایم نزد او شود. گفت، آنگاه به گرد خانه خدا طواف كرد و بعد در مقام ابراهیم به نماز ایستاد. وقتى سر از سجده برداشت، محل سجده ‏اش از اشك چشمش تر شده بود. و هر وقت خنده می كرد می گفت:‏ خدایا بر من خشم مگیر. (کشف الغمة 2 : 319)

زینت و خود آرایی برای همسر

حسن زیّات بصرى می گوید: من و دوستم خدمت حضرت باقر علیه السلام رسیدیم، دیدیم در خانه ای آراسته، یك جامه گلى رنگ بر تن نموده و سر و ریش خود را روغن زده و سرمه كشیده است. پس چند مسأله پرسیدیم، همین كه خواستم حركت كنم، فرمود: حسن! فردا با رفیقت پیش من بیا! من عرض كردم: بسیار خوب فدایت شوم. فردا خدمتش رسیدم، دیدم در خانه ‏ای است كه جز حصیر چیزى ندارد و یك جامه خشن پوشیده. رو كرد به دوست من و فرمود: برادر بصرى! تو دیروز آمدى و من در خانه یکی از همسرانم بودم و آن روز نوبت او بود و خانه متعلق به خودش بود. تمام وسائل نیز به او تعلق داشت. او خود را براى من زینت كرده بود من نیز لازم بود خود را برایش بیارایم، مبادا خیالى بكنى. رفیقم گفت: به خدا از خاطرم چیزى گذشت ولى اكنون دیگر هر چه خیال كرده بودم از بین رفت و فهمیدم حق با شما است. (کافی 6 : 448)

ما با اجازه او نیامده بودیم که با اجازه او برگردیم!

زراره می گوید: امام باقر علیه السلام براى تشییع جنازه مردى از قریش رفت. من هم در خدمت ایشان بودم. عطا نیز بود؛ زنى با صدای بلند شروع به گریه کرد. عطا گفت: ساكت باش و گر نه بر می گردیم. آن زن ساكت نشد. عطا برگشت. به حضرت باقر علیه السلام عرض كردم: عطاء برگشت! فرمود: چرا؟ گفتم: زنى صدا به ناله بلند كرد، به او گفت ساكت باش و گر نه بر می گردیم. زن ساكت نشد، او برگشت فرمود: ما به تشییع جنازه ادامه می دهیم. اگر بنا شود كار باطلى ببینیم که با حق آمیخته شد و به واسطه آن باطل، ترك حق كنیم، در این صورت حق مسلمان را ادا نكرده ‏ایم. بعد از اینكه امام بر جنازه نماز خواند، صاحب عزا پیش آمده گفت: مأجور باشید! خدا شما را رحمت كند، نمی توانید پیاده راه بروید! برگردید. حضرت باقر علیه السلام از برگشتن خوددارى كرد. عرض كردم: آقا، به شما اجازه برگشتن داد ضمنا من هم كارى دارم می خواهم در مورد آن از شما سؤال كنم. فرمود: ما با اجازه او نیامده بودیم که با اجازه او برگردیم، این ثواب و پاداشى است كه در جستجوى آن هستیم؛ شخص هر اندازه از پى جنازه برود پاداش می گیرد. (کافی 3 : 171)

واکنش امام در برابر بیماری و مرگ فرزند

یونس بن یعقوب نقل می کند که چند نفر خدمت امام باقر علیه السلام رسیدند، دیدند یكى از فرزندانش مریض است و امام خیلى ناراحت و افسرده است و قرار ندارد. با خود گفتند: به خدا قسم اگر پیش آمدى بكند، می ترسیم از امام وضعیتی را که دوست نداریم، ببینیم! اتفاقا چیزى نگذشت كه صداى ناله و فریاد از میان خانه بلند شد. دیدند امام علیه السلام آمد ولى گشاده رو بود، بر خلاف وضعى كه قبلا داشت. عرض كردند: فدایت شویم! ما می ترسیدیم كه اگر چنین اتفاقى بیفتد، شما را آن قدر افسرده ببینیم که ما را هم افسرده کند! فرمود: ما عافیت و سلامتى را براى كسى كه او را دوست داریم، دوست می داریم، ولى وقتى امر خدا آمد، در مقابل آنچه خدا دوست دارد تسلیم هستیم. (کافی 3 : 226)

عبادت امام

امام صادق علیه السلام فرمود: من هر شب رخت خواب پدرم را می انداختم و منتظر می شدم تا بیاید؛ وقتى به رختخواب می رفت من به طرف خواب گاه خود می رفتم. یك شب پدرم دیر آمد! بعد از خوابیدن مردم در جستجوى او به مسجد رفتم! دیدم پدرم در مسجد به سجده رفته است و در آنجا کسی جز او نیست؛ صداى ناله‏اش را شنیدم كه می گفت‏: خدایا پاک و منزهی تو! تو به حقیقت کلمه پروردگار منی. من از روی بندگی و رقّیت برای تو به خاک افتادم. خدایا عمل من ضعیف است. پس تو آن را برای من مضاعف فرما. خدایا، روزی که بندگانت را بر می انگیزی، مرا از عذابت حفظ فرما و بر من بازگرد که تو توبه پذیر و مهربانی. (کافی 3 : 323)

ثواب مصافحه مؤمنین با یکدیگر

ابى عبیده می گوید: من با امام باقر علیه السلام سوار یک مرکب می شدیم و همراه هم بودیم؛ من اول سوار می شدم، بعد ایشان سوار می شدند، همین كه سوار می شد و قرار می گرفتیم، سلام می كرد و شروع به احوال پرسی و مصافحه می كرد، مثل دو نفر كه مدتى یكدیگر را ندیده‏اند. موقع پائین آمدن، اول ایشان پائین مى‏ آمد، وقتى من هم پائین می آمدم، باز سلام می كرد و احوال می پرسید، مثل كسى كه مدتى است دوستش را ندیده! عرض كردم: یا ابن رسول الله! شما كارى می كنید كه كسى قبلا نكرده، یك بار هم زیاد است. فرمود: نمی دانى چقدر مصافحه (دست دادن) ثواب دارد! مؤمنین وقتى یكدیگر را مى‏ بینند و دست در دست یكدیگر می گذارند، گناهان آنها چون برگ درخت می ریزد و خداوند آنها را مورد توجه خویش قرار می دهد تا از یكدیگر جدا شوند. (کافی 2 : 179)

کمک به غلامان و خدمتکاران در منزل

حضرت صادق علیه السلام فرمود: در كتاب رسول خدا است كه هر گاه غلامان و خدمتکاران را به كار وا می دارید، اگر برایشان دشوار بود، با آنها در آن کار مشغول شوید. وقتى پدرم آنها را به كارى وا می داشت، می فرمود: صبر كنید و مى‏ آمد نگاه می كرد، اگر كار سنگین بود می گفت: بسم الله و با آنها مشغول کار می شد و اگر سبك بود از آنها جدا می شد. (كتاب زهد حسین بن سعید اهوازی)

مردی که خواست امام باقر را نصیحت کند

عبد الرحمن بن حجاج از حضرت صادق علیه السلام نقل كرد كه فرمود: محمد بن منكدر می گفت: خیال نمی كردم على بن الحسین علیهما السلام بتواند جانشینى مانند خود در علم باقی بگذارد تا این که خدمت فرزندش محمد بن على (امام باقر علیه السلام) رسیدم. خواستم او را پند دهم، او مرا پند داد. دوستانش گفتند: چگونه تو را موعظه كرد؟ گفت: در شدت گرما به خارج‏ مدینه رفتم. محمد بن على را كه مردى فربه بود و تكیه به دو غلام سیاه خود داشت و در زمین خود کار می کرد، دیدم. با خود گفتم، شخصى از بزرگان قریش در چنین ساعتى با این حال در جستجوى دنیا است؛ به خدا قسم او را موعظه خواهم نمود. پیش رفته سلام كردم. جواب مرا با نفسی که از شدت خستگى بریده بود و عرق می ریخت داد. عرض كردم: خدا خیرت بدهد! شخصیتى بزرگ از خاندان قریش در چنین ساعتى با این حال باید در طلب دنیا باشد! اگر در این حال مرگ تو را فرا گیرد چه می كنى؟ خود را از دو غلام جدا نمود و تكیه كرده و گفت: به خدا سوگند اگر مرگ مرا در این حال فرا گیرد، من در حال انجام یك وظیفه دینى هستم كه خود و خانواده ‏ام را از نیاز پیدا كردن به تو و مردم نگه داشته ‏ام! ترس موقعى است كه مرگ فرا رسد و مشغول معصیت خدا باشى. عرض كردم: خدا رحمتت کند! من می خواستم شما را نصیحت كنم، شما مرا پند دادى. (ارشاد شیخ مفید: 284)
منبع مقاله:
مشرق نیوز



نوع مطلب : مقالات، كتابخانه، امام محمد باقر علیه السلام، دوران امامت، فضائل و كرامات، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 16 فروردین 1396 10:32 ق.ظ
Hello to all, how is the whole thing, I think every one is getting more from this site, and your views are fastidious designed
for new users.
چهارشنبه 16 فروردین 1396 06:51 ق.ظ
It's not my first time to visit this web page, i am visiting this website dailly
and obtain fastidious information from here every day.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
امکانات جانبی